تبلیغات
 ... خوش آمدید

شما تا 25 ثانیه ی دیگر منتقل می شوید

با عرض خسته نباشید به دوستان عزیز ،
از امروز دیگه روی سیستم ایجاد و مدیریت سایت وی سی پنل مطلب مینویسم ،
الان هم در حال انتقال مطالب وبلاگم با كمك سیستم انتقال مطالب وی سی پنل به سایت جدیدم هستم .
شما تا چند لحظه ی دیگه به طور خودکار به سایت جدید وارد می شوید ...
اینم آدرس سایت : http://tehran-online.vcp.ir


/post/archive/1390/4
/post/archive/1390/3
/post/archive/1390/2
/post/archive/1390/1
/post/archive/1389/12
/post/archive/1389/11
/post/archive/1389/10
/post/archive/1389/9
/post/archive/1389/8
/post/archive/1389/7
/post/archive/1389/6
/post/archive/1389/5
عنوان :داستان های كوتاه و آموزنده
متن :

سخاوت

پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست . پیشخدمت یك

« ؟ یك بستنی میوه ای چند است » : لیوان آب برایش آورد . پسر بچه پرسید

پسر بچه دستش را در جیبش برد و .« ۵۰ سنت » : پیشخدمت پاسخ داد

«؟ یك بستنی ساده چند است » : شروع به شمردن كرد. بعد پرسید

در همین حال ، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیشخدمت

« ۳۵ سنت » : با عصبانیت پاسخ داد

« لطفأ یك بستنی ساده » : پسر دوباره سكه هایش را شمرد و گفت

پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال كار خود رفت . پسرك نیز پس از

خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت.

وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید شوكه شد . آنجا در كنار ظرف خالی

بستنی، ۲ سكه ۵ سنتی و ۵ سكه ۱ سنتی گذاشته شده بود . برای انعام

پیشخدمت!!!

ادامه داستان ها در ادامه مطلب.....

یك سنت

پسر كوچكی، روزی هنگام راه رفتن در خیابان، سكه ای یك سنتی پیدا

كرد. او از پیدا كردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده

شد. این تجربه باعث شد كه او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به

سمت پایین بگیرد و در جستجوی سكه های بیشتر باشد.

او در مدت زندگیش، ۲۹۶ سكه ۱ سنتی، ۴۸ سكه ۵ سنتی، ۱۹ سكه ۱۰

سنتی، ۱۶ سكه ۲۵ سنتی، ۲ سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده یك

دلاری پیدا كرد. یعنی در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت.

در برابر به دست آوردن این ۱۳ دلار و ۲۶ سنت، او زیبایی دل انگیز

۳۱۳۶۹ طلوع خورشید ، درخشش ۱۵۷ رنگین كمان و منظره درختان افرا در

سرمای پاییز را از دست داد . او هیچ گاه حركت ابرهای سفید را بر فراز

آسمان ها در حا لی كه از شكلی به شكلی دیگر در م ی آمدند، ندید . پرندگان

در حال پرواز، در خشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از

خاطرات او نشد.

 

سرباز روس

تابستان ۱۹۴۵ ، كوچه ای در برلین:

دوازده زندانی ژند هپوش به فرماندهی یك سرباز روسی از خیابانی

می گذرند، احتمالأ از قرارگاهی دور می آیند و سرباز روس باید آ نها را به

جایی برای كار یا به اصطلاح بیگاری ببرد . آن ها از آینده شان هیچ

نمی دانند.

ناگهان از قضا، زنی از خرابه ای بیرون می آید، فریاد می كشد، به طرف

خیابان می دود و یكی از زندانیان را در آغوش می كشد.

دسته كوچك از حركت باز می ماند و سرباز روس هم طبیعی است كه در

می یابد چه اتفاقی افتاده است . او به طرف زندانی می رود كه حالا آن زن را

« بله » «؟ زنت » : كه به هقهق افتاده در آغوش گرفته است. می پرسد

« بله » «؟ شوهرت » : بعد از زن می پرسد

آنها با .« رفت، دوید، دوید، رفت » : سپس با دست به آنها اشاره می كند

ناباوری نگاهش می كنند و می گریزند.

سرباز روس با یازده زندانی دیگر به راهش ادامه می دهد، تا چند صد متر

بعد گریبان رهگذر بی گناهی را می گیرد و او را با مسلسل مجبور می كند

وارد دسته بشود ، تا آن دوازده زندانی كه حكومت از او می خواهد ، دوباره

كامل شود.